از خاطرات رئیس یک پژوهشگاه (۵ آذر ۱۳۹۶)

 

این نوشته از دفتر خاطرات رئیس یک پژوهشگاه درز کرده است که البته نمی‌دانیم این رئیس کیست و آن پژوهشگاه کجاست. راست و دروغش هم با خودش. برخی از بخش‌های این خاطرات هم خودسانسوری شده‌اند که به کسی یا جایی یا چیزی برنخورد...

 

...فکر کنید که چهار سالی شما را بگمارند به ریاست یک پژوهشگاه، مثلاً همین پژوهشگاه فلان. خوب، اولش که گرم هستی، نمی‌دانی چی به چی هست و کی به کی؟ نه که خیلی هم شیفته خدمتی، خوش خوشانت است که اکنون یک میدانی پیدا شده که جولانی بدهی و خدمت را کلاً از رو ببری و رکورد آن را بالا و پایین کنی. حالا بیا و مدیریت هم خوانده و بخواهی دوری هم برداشته باشی و برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی و دیگر درس‌ها را هم در کار خود پس بدهی که خدا بیامرز «پیتر دراکر» بیاید لُنگش را بیندازد و برود پی کارش. برنامه‌ات را همان روز اول می‌گذاری وسط و می‌آیی و می‌نشینی پشت میز ریاست و هنوز حلوای تنتنانی آن را نچشیده‌ای که بدانی چه مزه‌ای دارد، با لبخندی ملیح، نیم متر (بله، نیم متر) سند می‌گذارند جلویت که مردم طلبکارند. خوب همین؟ خیر حقوق چهار ماه آخر سال را هم نداریم. پاداش و اضافه‌کار و چه و چه را هم که یکی دو سالی است قیدش را زده‌ایم. رفاه مِفاه هم یُخدور... مگر بودجه نداریم؟ داریم، کفاف نمی‌دهد. تازه ده درصد هم نسبت به سال پیش کاهش بودجه داشته‌ایم. تازه‌تر حقوق کارکنان هم امسال چهل درصد افزایش یافته است. به خودت می‌گویی که نترس، این همه سازمان و وزارت‌خانه و چه و چه پشتت هستند. درستش این است که یک نفر را می‌گذارند مدیرِ یک جا و منابع لازم را هم به او می‌دهند و نگاه می‌کنند تا مأموریت آنجا را به خوبی و خوشی یا با همان کارایی و اثربخشی خودمان انجام دهد. شاید نمی‌دانند بندگان خدا که یک نفر در آب، دارد می‌سپارد جان!

می‌خواهی بروی آن سازمان و ذکر مصیبت کنی و جبران مافات، راهت نمی‌دهند که یک مویز است و چهل قلندر. می‌گردی از دوستان کسانی را پیدا می‌کنی که تو را به آنجا معرفی کنند. برای نخستین بار می‌روی آنجا و با خودت می‌گویی، خوب حتماً نمی‌دانند که حتی حقوق ابواب جمعی را هم ندارید. تحویلت می‌گیرند، چه جور. ولی رسیده و نرسیده و گفته و نگفته، پاسخ می‌شنوی که اصلاً کی گفت این همه را استخدام کنید. می‌گویی به پیر به پیغمبر، من استخدام نکردم. همه را با مجوز آن هیئت و پیش از این بنده سراپا تقصیر به‌کار گرفته‌اند. می‌گویند پس بروید حقوقشان را هم از همان هیئت بگیرید. می‌گویید دارند شوخی می‌کنند با شما، نه که تازه‌کارید. ولی نه بسیار هم جدی هستند! خوب چه کنیم حالا؟ تعدیلشان کنید آقا. به همین سادگی،‌ به همین خوشمزگی! روز اول قول داده‌ای تعدیل‌معدیل توی کارت نیست، ولی خدا می‌خواهد و به یک همکارِ شیرِ پاک خورده‌ای می‌گویی بالای چشمت ابروست. سیلِ نامه و تلفن و پیغام و پسغام است که از مقام‌های بلندپایه تا دون‌پایه بر سرت آوار می‌شود که چنین و چنان و تا یک هفته دیگر توضیح بدهید و تا ده روز دیگر سند بدهید و چه و چه! می‌فهمی که نه، این راهش نیست.

با خودت می‌گویی که در بودجه سال بعد جبران می‌کنی. می‌گویند چون شما هستید، اول کار کنید تا بعد پول بدهیم. می‌روی توی کار صرفه‌جویی و سیاست انقباضی و استراتژی کوکب خانم. کهن پیرهن خود را می‌آرایی و ریاضت پیشه می‌کنی و به‌جز نانِ یک شب در میان، جلوی هر هزینه‌ای را می‌گیری تا بتوانی سامانه و خدمت و چه و چه درست ‌کنی. مقام‌ها هم می‌آیند و رونمایی و تمجید می‌کنند و دیگر هیچ. می‌گویند کار را که انجام داده‌اید، دیگر پول می‌خواهید برای چه؟ می‌مانی که چی؟ می‌گویی پس پول را چگونه می‌دهند؟ به بها یا به بهانه؟ پس چرا چپ و راست به دیگران بودجه می‌دهند و به شما نمی‌دهند؟ نمی‌دانی کیست که در گوشَت می‌گوید بودجه، حرف می‌برد. برای خودش می‌گوید البته، ولی با اجازه حافظ، از هر کرانه تیری روان باید کرد،‌ باشد کز آن میانه یکی کارگر شود. حرف را شروع می‌کنی و می‌روی سراغ مدیران آن سازمان و سند و آمار و ارقام می‌دهی که به داد برسید، بودجه پژوهشگاه در ده سال گذشته، نصف میانگین بودجه پژوهشگاه‌های دیگر رشد داشته است و حقوق کارکنان را نداریم،‌ کارها روی زمین هستند، مدارک نمایه نمی‌شوند، اسناد باارزش زیر آب و فاضلاب و در خطر آتش هستند، نرم‌افزارها منسوخ‌اند، سرور و استورج و شبکه و زیرساخت نداریم و صدها هزار فایل توی هوا هستند و رایانه‌ها یکی در میان خراب، کاربران ناراضی‌اند، سرمایش و گرمایش نداریم، و ذکر هزار بلای جگرسوز دیگر که چی؟ باید بودجه افزایش یابد. باز هم می‌شنوی که می‌گویند کارکنان را تعدیل کنید،‌ کارها هم تا اطلاع ثانوی همان روی زمین بمانند، اسناد ملی هم به ...، و هزار مصیبت دیگر هم به خودتان مربوط است. می‌گویی کاری ندارید برویم پی کارمان؟ می‌گویند چرا! دستور می‌دهیم که از این پولی که ندارید، فلان درصد را خرج پژوهش، بهمان درصد را خرج فناوری اطلاعات، بیسار درصد را خرج چیز، و بهمدان درصد را خرج چه کنید. همین! می‌گویی پول از کجا؟ ‌می‌گویند «از کجایش» با ما کاری ندارد، «در کجا خرجش کنی» با ماست! یکی دو نفری هم می‌گویند بروید از گوگل یاد بگیرید، مگر اینها از دولت پول می‌گیرند! پژوهشگاه‌ها باید خودشان هزینه خودشان را دربیاورند. شرمسار می‌شوی که نمی‌توانی مانند گوگل، سالانه صدها میلیارد دلار گردش مالی داشته باشی، مگر چقدر است، جلوی گدا بگذاری قهر می‌کند.

از دبستان تا حالا فکر می‌کردی که علم بهتر است از ثروت. درست، ولی حساب پول از این حرف‌ها جداست. می‌گویی چاره‌ای نیست و باید آستین را بالا بزنی. می‌آیی و آسمان را به زمین می‌دوزی و همه را می‌آوری سر خط که باید پول درآورد. می‌گویند نمی‌شود. باید بروی از آن هیئت مجوز بگیری. خوب این که کاری ندارد. چرا دارد! هر چه می‌بری در آن هیئت، یکی دو سالی طول می‌کشد و دست آخر هم آن چیزی که می‌خواهی از تنورش درنمی‌آید. ولی چاره‌ای نداری. می‌روی و می‌آیی و خدماتی درست می‌کنی که برای آن، از کاربران پول بگیری. هنوز مزه‌اش زیر دندان نرفته که اعتراض است که از همه سو می‌رسد که چرا پول می‌گیرید، مگر شما پژوهشگاه حاکمیتی نیستید؟ می‌آیی یک فکری بکنی برای رونویسی پایان‌نامه‌ها و رساله‌ها که آبرویمان را در جهان بالا و پایین کرده است. می‌گویی پول بدهید تا یک همانندجویی راه بیندازیم در حد لالیگا. می‌گویند پول نداریم، بروید با بخش خصوصی مشارکت کنید. می‌روی مشارکت کنی و پولش را از کاربر بگیری،‌ می‌خوری به همان مانع و هزار هزار اعتراض و شکایت. باید به صد نفر پاسخ بدهی. نامه پشت نامه. تلفن پشت تلفن. شکایت پشت شکایت. کاربران از یک سو و مقامات از سوی دیگر. کم کم گمان می‌کنی که شترمرغی. لامصب برف هم نمی‌بارد که سرت را بکنی توی آن و خیالت را راحت.

 می‌آیی و با خودت می‌گویی دست‌کم پول خدماتی را که برای سازمان‌های دیگر انجام می‌دهی، بگیر. مگر کم پول دارند خودشان؟ شکر خدا که در کار پاداش و سفر و شمال و همایش و جشنواره و داخل و خارج هم هستند. می‌روی و تفاهم‌نامه و قرارداد و آیین‌نامه درست می‌کنی که دیگر نه سیخ بسوزد و نه کباب. خدمات را می‌دهی، ولی پولش را نمی‌دهند. می‌مانی که چه کنی. پی‌اش را که می‌گیری، می‌گویند چرا این‌قدر پول پول می‌کنید، مگر سقتان را با پول برداشته‌اند؟

اصلاً پول چرک کف دست است. بهتر می‌بینی بروی سراغ کارهایی که پول نمی‌خواهند. خوب از کجا باید شروع کرد؟ می‌گویی برویم این داستان شهروندی درجه دو پژوهشگاه‌ها و اعضای هیئت علمی پژوهشی را حل کنیم، برود پی کارش. خوب که می‌روی و می‌آیی و سند و تحلیل رو می‌کنی، می‌بینی که نه،‌ واقعاً درجه دومی. زور که می‌زنی، می‌شوی درجه یک و نیم. بعد هم می‌گویند فلانی شلوغش می‌کند. خوب همین نیم‌ پله پیشرفت هم از سرت زیاد است. کلاهت را هم بچسب که باد نبرد.

می‌گویی برویم چند مصوبه را پس از ده دوازده سال برای پژوهشگاه بگیریم. بهتر است بروی پی تصویب پژوهشکده‌ها و گروه‌های پژوهشی که سال‌هاست مانده. می‌روی آن شورا و با اعتماد به‌نفس، سرت را بالا می‌گیری که آقا پژوهشگاه باید چنین کند و چنان باشد و نظام علم، فناوری،‌ و نوآوری را کن‌فیکون کند و هنوز چانه‌ات گرم نشده‌ است که می‌گویند، اصلاً چه کسی گفته که «پژوهشگاه شما» یک «پژوهشگاه» است؟ راستی چه کسی گفته؟ آن شورا، این هم نامه‌اش به امضای وزیر. می‌گویند لابی کرده‌اید! قبول نیست. دور و برت را نگاه می‌کنی که شاید با کس دیگری باشند، ولی نه، با خودِ خودت هستند. اولش لالمونی می‌گیری، ولی بعد می‌گویی این‌جور که سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. می‌روی به آسمان و می‌آیی به زمین و ۲۰ سال سابقه کارت را می‌گذاری روی میز به مزایده، ولی راه به جایی نمی‌بری. شکایت می‌بری به همه جا و هر کسی را که می‌شناسی واسطه می‌کنی و انگار نه انگار. به سال دوازدهم می‌رسد تا از این عرصات بیرون بیایی و پژوهشکده‌ها و گروه‌های پژوهشی را تصویب کنی، آن‌جور که آنها می‌خواهند،‌ نه آن‌جور که درستش است.

خوب آن شوراست دیگر، برویم ساختار سازمانی را بگیریم که آن هم سال‌هاست توی هوا مانده و حتماً تصویب آن آسان‌تر است. می‌گویی که ۳۰ سالی هست که توی کار ساختار سازمانی بوده‌ای و با سربلندی می‌روی توی دل کار. از روزی که شروع می‌کنی، سه مدیرکل و معاون عوض می‌شوند تا به پایان برسی. هر چه درس در دانشگاه یاد گرفته‌ای پس می‌دهی، ولی به جایی نمی‌رسی. اولش که می‌گویند بناست پژوهشگاه شما را با کجا و کجا ادغام کنیم. می‌گویی ۲۰ سال است که هر کسی از راه می رسد، دنبال همین کار است. آخرش هم فهمیده‌اند که کار درستی نیست و تنها منابع را به‌باد داده‌اند. دست آخر تسلیم می‌شوی و می‌گویی هر چه شما بفرمایید. ۱۱ سالی می‌گذرد تا ساختار سازمانی تصویب می‌شود. می‌گویی برویم توی کار برنامه استراتژیک و این هم چهار سالی می‌شود تا از هفت خان بگذرد و به یک سرانجامی برسد. تازه اولش هم می‌گویند که اصلاً پژوهشگاه برای چی هست؟ اصلاً عضو هیئت علمی پژوهشی چه می‌کند مگر؟ یک بار می‌گویی مگر دانشگاه و عضو هیئت علمی آموزشی چه می‌کنند که پاسخ می‌شنوی، آنها دست کم یک تدریسی می‌کنند و یک دانش‌آموخته‌ای دارند. نمی‌دانم همان دانش‌آموختگانی را می‌گویند که نصفشان بیکار هستند؟ یا همان‌هایی که زبانم لال، پایان‌نامه و رساله خود را در خیابان انقلاب می‌خرند؟

می‌گویی برویم به یک لایه بالاتر و دنبال سندهای بالادست و برنامه‌های وزارت عتف و تقاضامحوری و تجاری‌سازی و کارآفرینی. با یک نامه می‌رسند که چرا این کار تقاضامحور را به فلانی دادی، چرا با فلانی قرارداد بستی، چرا با بهمانی نبستی، چرا به این مبلغ، چرا به شرکت دانش‌بنیان کار دادی، چرا مناقصه برگزار نکردی، و چرا چنین کردی و چرا چنان نکردی؟ می‌گویی همه‌اش که قانونی است و در چارچوب آیین‌نامه فلان و سیاست‌های ملی و وزارتی و هزار تا چیز دیگر. می‌گویند همه اینها درست، ولی چرا؟ می‌بینی که خیر، مثل اینکه حرف حساب توی گوشَت نمی‌رود.

می‌روی یک سامانه درست می‌کنی برای اینکه عرضه و تقاضای پژوهش را در کشور، به خوبی و خوشی به هم برسانی و کاری کنی کارستان تا هفتصد هشتصد هزار دانشجوی تحصیلات تکمیلی برسند به حل مسائل کشور. خوش به‌حالت می‌شود که سامانه‌ات را روی دست می‌برند در آن کمیسیون و آن شورا و مصوبه می‌گیرند و مقام‌ها می‌آیند رونمایی و مصاحبه و چه و چه می‌کنند. بعد هم جلسه می‌کنند و ایراد می‌گیرند که این سامانه نباید در پژوهشگاه باشد. می‌گویی روزِ روشن، این کارها از شما بعید است، بروید هزار تا کار خودتان را که روی زمین مانده یک تکانی بدهید، می‌بینی که نه، چشم به همین کار دارند و حرف توی گوششان نمی‌رود و دو سال، دریغ از یک پشتیبانی و حتی یک نامه معرفی به سازمان‌ها که هیچ، نمی‌گذارند که کار جلو هم برود. یاد سعدی می‌افتی که فرمود در میان هفت دریا تخته‌بندم کرده است؛ باز می‌گوید که چابک باش و دامن تر مکن.

می‌زنی توی کاروکسب جهانی و خرید نشریه‌های علمی. اولش یک ماراتن می‌روی با کفش آهنی که مصوبه وزارت‌خانه و آن هئیت را بگیری. بعد یک صورت‌حساب می‌گذارند جلویت که ۵۰ میلیارد بدهی هست و نه می‌دانیم کدام دانشگاه چقدر بدهکار است و نه می‌دانیم کدام ناشر چقدر طلبکار است! چه شیرین! می‌گویی حساب‌ها چه شد،‌ می‌گویند از روی هارد پریده و رفته پی کارش! خوب می‌آیی و ده نفر را اسیر و عبیر می‌کنی تا سر از حساب‌ها دربیاوری. حساب‌ها درمی‌آیند، ولی بدهکاران پولی نمی‌دهند. نمی‌توانی هم به جایی به‌جز وزارت‌خانه شکایت ببری که می‌بری، ولی راه به‌جایی نمی‌بری! می‌روی با ناشران چانه می‌زنی که بدهی‌ها را کم‌کم می‌دهی تا بتوانی چند قراردادی ببندی و به خیر خوشی دسترسی‌ها را برقرار کنی. داری نفسی می‌کشی که می‌بینی نه خریداران پول درست و درمانی می‌دهند و نه آن سازمان و نه وزارت‌خانه. بدهی پشت بدهی بالا می‌آید و شب و روزت را یکی می‌کند. می‌گویند پول نداریم. ولی اگر یک روز هم دسترسی قطع شود، می‌شوی بدهکار همه. توی این عرصات مدیرکل فلان و رئیس مرکز بهمان هم می‌آیند وسط که این کار، کار ماست! می‌گویی بفرمایید، خیرش را ببینید این هم آش با جاش. می‌گویند نه. اگر صد میلیارد ناقابل دادند، ما انجام می‌دهیم. تا پول نداده‌اند، کار، کارِ خودتان! به یاد آن شعر بچه‌ها می‌افتی که گل همه رنگش خوبه، بچه زرنگش خوبه!

داری فکر می‌کنی که چه کنی در این میانه، ناگهان یاد این داستان می‌افتی که از کسی پرسیدند اگر در میان دریا توی یک گرداب خفن بیفتی، چه می‌کنی؟ پاسخ می‌دهد که شاخه یک درخت را می‌گیرم و خودم را نجات می‌دهم. گفتند در میان دریا، درخت کجا بود آدمِ حسابی که تو شاخه‌اش را بگیری؟ می‌گوید، مجبورم جانم. بفهم، مجبورم! تو هم می‌روی که شاخه درختی را بگیری و خودت را نجات دهی، مجبوری دیگر، چاره چیست؟

 

از اینجای دفتر خاطرات به بعد،‌ گویی که خیس شده باشد، خوانا نیست. خبری از آن رئیس پژوهشگاه نداریم و عاقبت آن پژوهشگاه را هم نمی‌دانیم که چه شد یا چه نشد. هر چه بود، گویا طفلک دل خیلی پری داشته و آمده بود خاطراتش را به طنز بنویسد، زده بود روی دست هر چه تراژدی که هست و نیست. آخرش هم نفهمیدیم که خیسی دفتر خاطرات از آب دریایی چیزی بوده یا از اشک ما؟!