فرود و فراز (۳۱ شهریور ۱۳۹۶)

    سخن گفتن از شهید و شهادت همواره دشوار بوده و هست و اینک که سال‌ها از روزهای جنگ می‌گذرد و غبار فراموشی و گرفتاری‌های زندگانی بر خاطرات و خطرات آن روزها نشسته، این دشواری دو چندان شده است. شهید «فرود» که مانند بسیاری دیگر از شهیدان سرفراز در اوان دهه سوم زندگی بود،‌ خود را «حسن» می‌خواند و چه برازنده که خوب و نیکو بود. وی پیش از شهادت ماه‌های بسیاری را در جبهه‌ها سپری کرد، ولی این کربلای پنج بود که او را به همراه بسیاری دیگر از خوبان به اوج رساند. اینک پس از گذشت نزدیک به سه دهه از سفر ایشان، هنوز و هنوز هر گاه نام او برای همراهانش برده می‌شود، آه از نهادها برمی‌خیزد و یادش مانند گوهری گران‌بها که از کف داده‌اند، پیش چشم همگان می‌آید. چرا این شهید بزرگوار چنین است که از یاد نمی‌رود و هر کسی که دمی را با او بوده است، یادهایی شیرین و آموزنده با خود دارد؟ اینجا و چنین، سخن نمی‌تواند به اوج ایشان دست یازد، ولی هم به قدر تشنگی باید از این دریا چشید. شاید چند ویژگی، این شهید بزرگ را چنین کرده باشد.

    شجاع بود و شجاعت‌بخش. هر گاه و هر کجا که خطری بود، داوطلب می‌شد. همه می‌دانستند که نمی‌توانند هنگام خطر بر او پیشی گیرند. از همین رو نیز کسی با او هماوردی نمی‌کرد و جای نخست در خطر از آن وی بود. همیشه می‌گفت «صدام درب و داغونه،‌ خودش خبر نداره» و اگر کسی دلهره‌ای از خطر داشت، با چشمان نافذش به او خیره می‌شد و این را می‌گفت و آرامش را به وی بازمی‌گرداند.

    خوب و مهربان بود. نه در شهر و نه در جبهه و نه با دوست و نه با دشمن، کسی از او تندی و خشم نابه‌جا به یاد ندارد. همیشه آرام بود و سر به زیر داشت. همه را دوست داشت و به همه مهربانی می‌کرد. عملیات کربلای پنج هم‌زمان بود با بمباران شهرها و هنگامی که رزمندگان به جبهه می‌رفتند، بسیاری بودند که می‌گفتند، اسیر نمی‌خواهیم. شاید می‌خواستند،‌ بدین‌گونه و از دور، انتقام بمباران شهرها را از دشمن بگیرند. آن هنگام کاغذهایی به رزمندگان داده می‌شد که چند جمله کلیدی عربی را در بر داشت برای گفت‌وگو با اسیران،‌ مانند «ارفع یدک». ایشان روی این کاغذ که پس از شهادت در جیب داشت، چندین جمله عربی را به خط خود افزوده بود، برخی از آنها «نترس برادر»،‌ «تو در امان هستی»، و «آیا تشنه‌ای؟» بودند. در همراهی پیکرش،‌ هم‌شهریان ارمنی بسیاری نیز آمده بودند و تا آن روز نمی‌دانستند که این جوان مهربان و محترم که روزگاری چنان افتاده در میانشان راه می‌رفت، جنگ‌جویی شجاع نیز بوده است.

    دروغ نمی‌گفت. کم سخن می‌گفت، ولی همگان می‌دانستند که دروغ نمی‌گوید، به هر بهایی که باشد. خودنمایی نمی‌کرد. کمتر کسی از شجاعت و بندگی او آگاه می‌شد. به آرامی عبادت می‌کرد و خیلی آهسته نماز می‌خواند و شاید کسی نمی‌دانست که بسیاری از روزها را روزه داشت. از دوستانش کسی نمی‌داند که او چگونه به شهادت رسید. شهادت او هم پنهانی بود.

    دغدغه‌ها و نگرانی‌هایش آسمانی بودند. یکی از  همان روزها که بسیاری در پی کوپن و سهمیه و مانند آنها بودند‌، چهره‌اش گرفته بود. می‌گفت که روزگار کودکی و نوجوانی، هر گاه خانمی میان‌سال یا کهن‌سال را می‌دیده در بردن وسایل و بار خرید به ایشان کمک می‌کرده است،‌ ولی حجب و حیا نمی‌گذارد که در جوانی چنین کند. افسوس می‌خورد که این فرصت را از کف داده است.

    هر چند تنها بیست و چند سال زندگی کرد،‌ ولی از این زندگانی کوتاه بهره بسیار برد و گویی همواره در پی کاشت برای فردا و گردآوردن ره‌توشه بود. به همه کمک می‌کرد. شاید درنگی نبود که در آن بندگی خدا یا خدمت  مردم را نکند. راه که می‌رفت، ذکر می‌گفت. هنگامی که با دیگران بود، وارد سخنان بیهوده نمی‌شد. پیش از عملیات در چادرهای پشت جبهه و کنار گرمابه‌های صحرایی، هر پوشاکی را که دیگران دور انداخته‌ بودند، برمی‌داشت و پس از شستن، وصله و زیر پتو، اتو می‌کرد و خودش از آنها می‌پوشید و هر گاه کسی به چیزی نیاز داشت، به او می‌داد. همه می‌دانستند که همراه دیگران غذا نمی‌خورد، بلکه می‌ایستد و سر سفره به همه خدمت می‌کند و آنگاه هر چه را که در سفره مانده است و دیگران نخورده‌اند،‌ میل می‌کند. چیزی را دور نمی‌انداخت و کناره‌های نان را نیز مصرف می‌کرد. هر کسی که نیاز به کمک داشت، می‌دانست که او آماده است. در نگه‌داشت آنچه در اختیارش بود،‌ کوشش بسیار می‌کرد. هنگامی که رزمی در کار نبود و پوتین به جای سرپایی استفاده می‌شد، مانند برخی پشت آن را نمی‌خواباند یا با بندهای باز نمی‌پوشید. اگر برای زمانی کوتاه نیز به بیرون از چادر یا سنگر می‌رفت، بندهای پوتین خود را می‌بست که مبادا آسیب ببینند.

    اگر به فداکاری نیاز بود، جای نخست را داشت و اگر امکاناتی بود،‌ به آخر صف می‌رفت. در آن سال‌ها اتوبوس‌های گوناگونی برای جابه‌جایی رزمندگان به کار گرفته می‌شد. از اتوبوس‌هایی که با نام سوپر شناخته می‌شدند تا اتوبوس‌های شرکت واحد که صندلی‌های پلاستیکی و کم‌جای و کمرشکنی داشتند. هنگامی که اتوبوس‌ها برای جابه‌جایی می‌آمدند، بسیاری بودند که برای سوار شدن به اتوبوس‌های بهتر از هم پیشی می‌گرفتند، ولی او می‌گشت و بدترین اتوبوس را می‌یافت و به‌تندی روی بدترین صندلی آن می‌نشست که جای بد به دیگری نرسد.

    آراسته و خوش‌بو و تمیز بود. همواره لباس مرتب و تمیز می‌پوشید. منطقه جنگی جایی نبود که بتوان به آسانی در آن به تمیزی و آراستگی رسید،‌ ولی او چنین می‌کرد. همواره لباس‌هایش را کامل می‌پوشید و سینه‌بند پیراهن نظامی و فانوسقه‌ را می‌بست و پوتین‌هایش را واکس می‌زد. لباس‌هایش را برای اتو، زیر پتو می‌گذاشت. هر گاه او را می‌دیدی، دوست داشتی به او نگاه کنی و کنارش باشی. ادب و آراستگی، او را دوست‌داشتنی ساخته بود.

    اینک که می‌اندیشم،‌ به گمانم در کنار ما زندگی نمی‌کرد. او آسمانی بود و مانند سایه پرنده‌ای بلندپرواز که زیر آفتاب اوج گرفته باشد، اندک زمانی را در کنار ما و همراه ما بود و چه زود و چه تند از ما جدا شد و پیشی گرفت. هر چند فرود نام داشت،‌ ولی همواره در فراز بود و اینک چنان از ما دور و دورتر شده است که تنها می‌توانیم با اشکی از او یاد کنیم و با یادی از او دل را روشن گردانیم. خدای جایگاهش را بلند دارد.

افزودن دیدگاه

You must have Javascript enabled to use this form.‎